سلام به همه دوستان عزیز
مامان در پی اعلان عمومی به همه دوستداران تئاتر دیروز با خاله ندا مامان ویونا هم قرار گذاشته بود و چون بابا بهداد هم با ما اومده بود بابای ویونا هم اومد و خلاصه باباهامون هم با هم آشنا شدن.

از زیبایی نمایش لافکادیو دیگه نگو و نپرس. شاید به جرات بتونم بگم یکی از بهترین نمایش هایی بودن که تا حالا دیده بودم. شاید هم جذابیتش برای این بود که من داستانهای شل سیلور استاین را خیلی دوست دارم . بطوریکه یه مدتی به صورت سریالی مامان رو مجبور میکردم برام قصه هاشو بخونه.

لافكاديو داستان شيري به همين نام است كه از جنگل براي كار در يك سيرك به شهر آورده ميشود.

البته اين نمايش با توجه به نياز بچه ها به شادي و با كمي تغيير در متن اصلي داستان اجرا شد. پايان نااميد كننده لافكاديو شل سيلوراستاين براي كودكان ناراحت كننده مي شد. در اين اجرا ضمن احترام به مخاطب بزرگسال، سعي شده بود با ايجاد كمدي و بزن بكوب ضمن پرهيز از هرگونه لودگي، نمايشي جذابي به اجرا گذاشته بشه.

استفاده از رنگهاي زنده و شاد در صحنه آرايي و لباسها و حتي گريم بازيكنان يكي از مشخصه هاي اين نمايش بود كه باعث شگفت زده شدن بچه ها ميشد. هانا و ويونا در كنار دلقك سيرك 


12:43 PM | نظرات 7
سلام به همه دوستان عزیز
باید بگم که ما دیروز مطابق برنامه رفتیم تئاتر در تالار هنر. جاتون خالی بود چون خیلی بهمون خوش گذشت. ساعت ۵:۳۰ نمایش عروسکی نارنج و ترنج رو دیدیم داستانش همون داستان دختر نارنجون بود که چند ماه پیش با تکنیک پرده سایه نمایش داده شده بود و ما دیده بودیم.
ولی نمایش به صورت عروسک گردانی هم عالمی داره و جذابیتهای خاص خودش رو داره. در مجموع نمایش جذابی بود فقط مثل موشرو کی میخوره خیلی شاد و موزیکال نبود اما منکه تا آخرش لذت بردم چون اصولا قصه خیلی دوست دارم. مامن معتقد بود طراحی ظاهر عروسکها خوب نیست. خوب یه جورایی عروسکهاش زشت هم بودند ولی منکه دوست داشتم. البته خودتون هم میتونید قضاوت کنید.

نفرين پيرزن براي پسر يكي يك دونه پادشاه در گرفتار عشق دختر نارنج و ترنج شدن

مواجهه پسر پادشاه با ديوي كه دختر نارنج و ترنج را اسير كرده

تعقيب پسر پادشاه توسط ديو
ساعت ۶:۳۰ با تموم شدن نمایش اومدیم توی سالن انتظار. معمولا برای تشویق بچه ها به موندن و دیدن نمایش دوم بین دونمایش یه برنامه اضافی توی سالن انتظار اجرا میشه که دیشب تئاتر سیار ؛مرغ سحر؛ اجرا شد. اونم خیلی جالب بود چون مشارکت بچه ها را هم توی نمایش به کار میگرفت بطوریکه همه بچه ها به صف شدند و به خرگوشه و پسر کوچولوی نمایش در پیدا کردن آقا روباهه مکار و حیله گر کمک کردند و آخر هم بچه ها در سه دسته سگ شکاری و شیپورچی و شکارچی به شکار روباه پرداختند. خلاصه خیلی جالب بود.



12:42 PM | (نظر بدهید.)
منم مثل همه بچه ها كه رگ خواب مامانا و باباهاشون رو خوب بلدن رگ خواب مامان و بابام رو خوب بلدم و يا حدگل(حداقل) میتونم ادعا کنم مامانم را عالیه عالی میشناسم. یعنی هم میتونم جیغش رو دربیارم و هم آرومش کنم. البته تا حالا بیشتر تمرکزم رو درآوردن جیغش بود ولی این هفته بهش لطف کردم و یه چشمه از قابلیتهای نامحدودم در آروم کردن و کاهش اظطرابش رو نشونش دادم.
ماجرا از این قرار بود که بعدالظهر چهارشنبه بعد از اداره با سلام و صلوات مامان رو راضی کردم که منو ببره پارک تا بازی کنم با شرط اینکه فقط نیم ساعت اونجا بازی کنم و راس ۵:۳۰ برگردیم خونه پیشنهادم مورد موافقت قرار گرفت. بعداز نیم ساعت مامان تذکر داد که باید بریم ولی من که دوستم از پل گذشته بود قولم یادم رفت و اعتراض کردم.


مامان گفت هانا جان باید بریم خونه چون باید شام بپزم . برای اینکه منو تحریک کنه گفت میخوام لوبیا پلو بپزم (آخه من عاشق لوبيا پلو هستم) که پختنش طول میکشه. منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم خوب اشکالی نداره حالا کباب تابهای بپز که زود حاضر میشه. مامان ضمن تعجب فراوون که من از کجا میدونم پختن کباب آسون تره از پیشنهادم استقبال کرد و به این ترتیب تا ساعت شش و نیم موندیم پارک و من فرصت کافی برای قایم موشک بازی با ازل شش ساله دوست جديدم رو پیدا کردم.
البته بايد به عرض برسونم كه به این ترتیب خرید نون رو هم از دست دادیم چون دیگه نونوایی خیلی شلوغ شده بود و ته ذهم مامان یه کمی نویز به دلیل انحراف از برنامه ایجاد شد.
بعد که رسیدیم خونه مامان سریع برنج رو ریخت توی پلو پز و گوشت چرخ کرده رو آماده کرد و گذاشت توی ماهیتابه و تازه همین موقع بود که یادش اومد گوجه فرنگی نداریم. من توي اتاقم مشغول بازي با عروسكهام بودم كه مامان اومد و بهم گفت هانا من پنج دقيقه اي ميرم ميوه فروشي و بر ميگردم. منم كه هرگز، هرگز، تكرار ميكنم هرگز حاضر نميشم تنها بمونم، گفتم نه مامان منم باهات ميام. مامان هم گفت پس زود حاضر شو بريم كه غذا روي گازه. خلاصه رفتيم بازارچه و من طبق معمول شيطونك بازيم گل كرد:
من: مامان بريم پيش فواره؟ مامان: نه هانا بايد زود بريم ميوه فروشي.
من: مامان بريم سوار اردك بشم؟ مامان: پول خورد ندارم اگه ميوه فروشي پول خورد داشت باشه.
مامان بريم برام عروسك بخري؟ مامان : نه هانا در بودجه اين ماه خانواده ديده نشده.
مامان برام كتاب ميخري؟ مامان : هنوز آخرين كتابي كه خريديم رو نخوندي.
.
.
.
در ميوه فروشي مامان به خاطر غذاي روي گاز عجله داشت، منم به خاطر اردك هي ميگفتم مامان پول خورد بگير پول خورد بگير و ... . خلاصه آقاي ميوه فروش همه خريدها رو گذاشت توي يك كيسه به جزء گوجه فرنگي. ها ها ها ...


بله قيافه مامان وقتي رسيديم خونه ديدني بود. حسابي از دست خودش كه محتويات كيسه رو چك نكرده بود، از دست من كه براي سكه حسابي قشقرق راه انداخته بودم و از دست آقاي ميوه فروش كه گوجه رو نگذاشته بود عصباني بود و غر ميزد.
من درحاليكه بخشي از لباسامو درآورده بودم با مظلومي گفتم مامان جون ميخواهي بريم گوجه رو بگيريم. مامان با دلخوري گفت آخه ساعت هفت و نيمه تا بريم و برگرديم وقت شام خوردن و خوابيدنت دير ميشه.
منم با مهربوني گفتم مامان جون ناراحتي نداره فوقش اينه كه يه شب شام نميخوريم.
و روند تغيير قيافه مامان از عصباني به هنگ كرده، متعجب و گشاده رو و بالاخره خندان جالب بود. همينطوري يه لحظه به من خيره شد و بعد اومد طرفم و بغلم كرد و گفت راست ميگي هاناي عزيزم عصباني شدن نداره اونقدرها هم كه فكرش رو ميكني بد نيست در واقع ميشه گفت فوقش اينه كه كباب بدون گوجه ميخوريم.
و اينطوري بود كه يه كليد از مامان زدم. بله به نظر ميرسه دنبال بهانه ميگرده كه خودش رو اذيت كنه ولي زندگي خيلي سادهتر از اين حرفهاست مگه نه.
11:13 AM | نظرات 1
سلام به همه بهمنی های عزیز
امروز راس ساعت سه بعدالظهر من اومدم به این دنیای بزرگ قشنگ پر از شادی و عشق. خانم دکتر فتحی نژاد دکتر مامانم اول منو سر و ته آویزون کرد تا صدای گریه مو درآره بعد که مطمئن شد میتونم گریه کنم منو گذاشت توی تخت مخصوص نوزادان و مشغول تمام کردن کار خودش شد. یه پرستار منتظر بود تا منو ببره و آماده کنه تا وقتی مامان بهوش اومد از دیدن قیافه قرمز و چربم وحشت زده نشه. من و مامان ساعت چهار همدیگرو دیدیم. مامان وقتی چشماشو باز کرد اول گفت دخترمو بدین به من و تا برسه به اتاق منو بردن پیشش و اونوقت از خوشحالی گریه کرد و منو بغل گرفت آخه اون باورش نمیشد که مامان شده.
حالا من دیگه چهار سالم تموم شده و این میتونه یه نقطه تغییر باشه. از پنجشنبه که پیش جشن تولدم رو در کنار فامیلهای درجه یک جشن گرفتیم دائم به خودم میگم خوب حالا دیگه چهار سالم تموم شده باید خودم کارهامو بکنم باید حرف گوش کنم و ...
هانای چهار ساله صبح دیگه از بغل مامان نمیره توی بغل مربی مهد بلکه خودش وارد مهد میشه. هانای چهار ساله بعد از اینکه از مهد رسیدن خونه خودش لباساشو در میاره و سر جاش میگذاره. هانای چهار ساله بعد از اینکه کارش در دستشویی تموم شد مامانش رو صدا میکنه که کمکش کنه نه از اولش. هانای چهار ساله بعداز اینکه قصه شبش رو شنید به مامان یا بابا میگه دیگه از اتاقم برید بیرون و خودش میخوابه. هانای چهار ساله با ادب تر تلفنها را جواب میده. در مجموع همکاری هانای چهار ساله خیلی خیلی بهتر میشه. اما هانای چهار ساله دلش میخواد دیر تر بخوابه نه ساعت هشت در این یک مورد قانع کردن هانای چهار ساله یه کمی سخت میشه.
خوب امروز مامان میخواد یه جشن کوچولو هم توی مهد برام بگیره. دیشب جایزه هایی رو که برای بچه های کلاس گرفته بودیم کادو کردیم و خوب هانای چهار ساله کلی کمک کرد. آخه قراره هانای چهار ساله یاد بگیره کمی دست و دل باز تر بشه. ساعت ۹:۳۰ مامان کیکم را میاره توی مهد و کمی شادی میکنیم. بعدا عکساشو براتون میزارم.









آرزو میکنم همه بچه ها زیر سایه حق تعالی و در کنار مادر و پدراشون شاد و سلامت و خوشبخت باشن.
8:05 AM | نظرات 1
سلام سلام سلام
به همه بچه های دوست داشتنی مخصوصاْ اونایی که بدمنی (بهمنی) هستند و همینطور هاناهای عزیز متولد بدمن. می دونید زینب مثل مامانم متولد مهره ولی من بدمن به دنیا اومدم. مامان میخواد برام توی مهد هم تولد بگیره ولی اون ویره بهمنی من گل کرده و پامو کردم توی یک کفش که نمیخوام که نمیخوام. هیچکس نمیدونه بالاخره نظرم رو عوض میشه یا نه.
خاله مینا گفته لباس عروسم رو بپوشم ولی خاله الناز میگه لباس محلی بپوشم. خودشون میبرن و میدوزن.
رفتیم کیک سفارش بدیم چشمتون روز بد نبینه مگه گذاشتم مامان و بابا آلبوم رو نگاه کنن. تولد منه خودم باید کیکم را انتخاب کنم. از اونجائیکه میلاد ماهی خیلی دوست داره منم کیکم را یه ماهی رنگ و وارم انتخاب کردم که طبق معمول خیلی نظر مامان و بابا را جلب نکرد ولی چه میشه کرد نظر من از همه مهم تره مگه نه!!!
راستی شما چیزی راجع به عسکبرداری از هاله اطراف بدنتون می دونید. این یه روش نه خیلی جدید برای بررسی سلامتی روحی و جسمی آدما با کمک اندازه گیری حوزه انرژی اطراف بدنه. به خاطر علاقه مامان و بابا به مباحث پزشکی کل نگر اینم یکی از فعالیتهای اونهاست که هر از گاهی منم همراهیشون میکنم. مثلا دیشب دعوت شده بودیم خونه یکی از دوستای خاله سایه تا از خانوادشون عکس بگیرن. بعضیا بهش میگن عکس از هاله ولی این دقیقا عکس از هاله نیست. میزان انرژی اطراف بدن که اطلاعات سلامتی همه سیستمهای داخلی رو به همراه داره اندازه گیری میشه. حیف که از بچه های زیر ۱۶ سال نمیشه عکس گرفت چون هنوز به تکامل انرژیکی نرسیدند. به من که خیلی خوش گذشت ولی مامان و بابا حسابی خسته شدن.
2:54 PM | (نظر بدهید.)
سلام گلهای مهربون
بعد از اینکه از آبعلی برگشتیم مامان شروع کرد به توضیح دادن به بابا که باید چیکار کنه و چیکار نکنه و اینکه چه غذاهایی درست کرده و کدومشون رو کی بخوریم. تازه فهمیدم که قراره مامان دو روزه بره ماموریت. گفتم منم میخوام باهات بیام. مامان گفت نمیشه هوای عسلویه آلوده است و بچه ها رو نمیبرن اونجا. گفتم نمیخوام بری ماموریت. گفت آخه عزیزم اگه نرم مدیرم ناراحت میشه. گفتم اجازه نمیدم بری. گفت ایندفعه که گذشت و برام بلیط هم خریدند ولی دفعه بعد حتما ازت اجازه میگیرم. خلاصه هر چی گفتم هر کاری کردم نشد که نشد. حتی گریه و زاری هم راه انداختم. بابا برام توضیح داد فقط یه شب مامان را نمی بینی چون صبح شنبه تا عصر میری مهد کودک بعدش یه شب پیش بابا هستی و یکشنبه هم میری مهد کودک و عصری میریم دنبال مامان فرودگاه و مامان برات جایزه هم میاره. یاد دفعه قبل که برام قطار آورده بود افتادم و قند توی دلم آب شد بدون اینکه خیلی به روم بیارم با ناراحتی گفتم فقط یه شب. مامان قول داد که فقط یه شب پیشم نباشه و منم قانع شدم. ولی حتی ساعت یک نیمه شب هم برای چهارمین بار از خواب بیدار شدم و گفتم مامان دلم برایت تنگ میشه. مامان بوسم کرد و گفت دل منم برات تنگ میشه عزیزم.
خلاصه اون شب صبح شد و با بابا مامان را رسوندیم فرودگاه و راهی سفر شد. منم رفتم مهد کودک. خیلی هم دوری از مامان سخت نبود با بابا خیلی بهم خوش گذشت تقریبا برناممون مثل قبل بود. تا ساعت ۷ شیطونی و بازی و کارتون و بعدش هم شام و مسواک و آماده شدن برای خواب و بعدش هم قصه شب و شب بخیر و لالا . اما یه فرقی داشت اونم این که صبح زود بابا بیدارم نکرد و گذاشت تا هر وقت که خواستم که البته هیچوقت بیش تر از ساعت هفت نمیشه خوابیدم. بعد یواش یواش حاضرم کرد و دوباره رفتیم مهد و بعدش هم عصری رفتیم دنبال مامان.
مامان برام یه هواپیما آورده بود. که کلی باهاش بازی کردم.
3:53 PM | نظرات 4
سلام به شیطونکهای عزیز
همانطور که مامان وعده داده بود و به دلیل اینکه منم دختر خیلی گلی بودم جمعه صبح بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و ساعت هشت راه افتادیم به سمت آبعلی. چند تا از همکارای مامان هم قرار بود بیان ارجمله مونا و برادرش و آقای تنابنده و خانواده اش و آقای متقی و خانواده اش.
بعد از اینکه رسیدیم اولش من و مامان رفتیم تا وسایل اسکی کرایه کنیم و مونا و برادرش رفتند تا دوری بزنند و امکانات مجموعه ورزشی را بررسی کنند. اونجا سالن تیراندازی سالن فوتبال دستی سالن استراحت استخر و دریاچه و ... داشت.
ما وسایل اسکی رو برداشتیم و رفتیم پیست مبتدی ها چون باوجودیکه من استاد اسکی هستم ولی مامان سالهاست اسکی نکرده. از شوخی گذشته مامان به عنوان معلم به من آموزشهای اولیه رو داد. ازجمله پله پله بالا رفتن و سر خوردن واقعا خیلی لذت بخش بود و کیف داشت.
بعد ساعت ۱۱:۳۰ یواش یواش اومدیم بیرون تا بریم نهار بخوریم. توی سالن نهار خوری مونا و برادرش رو هم دیدیم. بعد از نهار با تله کابین رفتیم بالای کوه و حسابی برف بازی کردیم. من چشمم دنبال مونا بود چون اون خیلی مهربون و دوست داشتنی است و حسابی بهم برف پرت کردیم.
ساعت نزدیک دو برگشتیم پایین و رفتیم تا از محل مخصوص سر بخوریم. اگه بدونین چقدر خندیدیم . مامان منو بغل گرفت و باهم سرخوردیم اومدیم پایین. هرچی اصرار کردم مامان بیشتر از دوبار ریسک نکرد.
بعدش هم برگشتیم کنار ماشین تا چای و شیرینی بخوریم و بعد از اینکه کمی گرم شدیم خداحافظی کردیم برگشتیم به سمت خونه.

نبودن برف بالاي كوه وسط زمستون گريه داره


3:38 PM | (نظر بدهید.)
سلام
پنج شنبه ۲۴ دی تولد بابا جونم بود. چهارشنبه بعد از اداره با مامان کیک و شیرینی و گل خریدیم رفتیم خونه. حدس بزنید گل چه رنگی انتخاب کردم. آفرین آبی. خیلی قشنگ بود.
به اصرار من مامان زنگ زد چند تا مهمون دعوت کرد. مامی و بابا بزرگی و مامان مهین و بابا منوچهر و خاله ستاره اومدند تا دورهم تولد بابا جون رو جشن بگیریم. جاتون خالی خوش گذشت.
جمعه قرار است بریم آبعلی برف بازی و اسکی.


3:25 PM | (نظر بدهید.)
ديشب براي پرو لباس جديدم رفته بوديم خونه مامي. درحالیکه گوشی تلفن دستم بود به مامان گفتم. مامان میشه شماره آتش نشانی رو بگیرم . مامان خیلی خونسرد گفت نه عزیزم آتش نشانی یه جای خیلی مهمه نباید الکی مزاحمش شد چون اگه کسی الکی وقتشون رو بگیره ممکنه یه جایی واقعا آتیش گرفته باشه و اونوقت اونا دیر برسن و ...
منکه که یواش یواش متوجه اشتباهم شده بودم گفتم ولی من الان یک دو پنج رو گرفتم.
مامان گفت وااااای زود گوشی رو بزار. منم زود گوشی رو گذاشتم.
مامان گفت هانا دیگه هیچوقت نباید این کار رو بکنی چون اگه مزاحمه آتش نشانی بشی به پلیسا شکایت میکنن اونا میان میگیرنمون.
من گفتم حالا چی کار کنیم زود باش از خونه مامی بریم چون الان پلیسا میرسن. مامان دیگه خونه مامی نیاییم تا پلیسايي که میان مامی رو دستگیر کنن ما رو دستگیر نکنن و ....
من واقعا ترسیده بودم و از کارم پشیمان بودم ولی مامان و بابا اولش فکر میکردن من دارم بازی درمیارم و شوخی میکنم. چون هرچی مامان توضیح میداد که هانا جان قول میدم پلیسا نیان دیگه باور نمیکردم. آخر مامان گفت هر کسی اجازه داره فقط یک بار و فقط یک بار این اشتباه رو انجام بده بدون اینکه پلیسا بیان. ولی بازم به خرجم نمیرفت که نمیرفت و هی تکرار میکردم الان پلیسا میرسن حالا باید چی کار کنیم.
واقعا آدم بزرگا نمیدونن باید با ما بچه ها چیکار کنن و حد جدی بودن و ترسوندم ما برای عدم تکرار اشتباه چقدره.

12:32 PM | نظرات 1
سلام
دفعه پیش که رفته بودیم نمایش عروسکی مهمونای ناخونده پوستر نمایش بعدیشون یعنی حسنی و دیوها رو دیدم و از مامان خواهش کردم منو ببره. مامان هم قول داد اگه کارهای خوبم بیشتر از کارهای بدم باشه منو میبره.
خلاصه بعد از قریب به یک ماه تلاش و ممارست برای اینکه کارهامو خودم بدون کمک انجام بدم بالاخره روز موعود فرا رسید و نعمت از آسمون سرازیر چون علاوه بر نمایش حسنی و دیوها که قرار بود ساعت ۷ شب اجرا بشه یه نمایش دیگه به نام کی موش رو میخوره هم ساعت پنج و نیم اجرا میشد و از اونجائیکه من فوق العاده دختر خانومی شده بودم قرار شد هر دو نمایش رو ببینم. یکشنبه این هفته بعد از اداره مامان اومد دنبالم و با هم رفتیم تالار هنر نمایش اول موزیکال و خیلی شاد و آموزنده بود یه شعر سریالی دنباله دار داشت که در طول نمایش کامل میشد:
گندمو و موشه و موشه و گربه و گربه و شیر و شیر و گاو و گاو و برگه و برگه و آبه و آبه و باغبون و باغبون و کفشه و کفشه و کفاش و کفاش و مرغه و مرغه و گندم و ...
گندم و کی میخوره گندومو موش میخوره
موشرو کی میخوره موش و گربه میخوره
گربه چی میخوره گربه شیر میخوره و ....
بعد از تمام شدن نمایش بابا هم رسید. مامان شام منو داد خوردم و نمایش بعدی را با بابا دیدیم.
موضوع نمایش دوم یه کم سنگین بود منم که نزدیک ساعت خوابم شده بود یه کمی بی حوصله بودم ولی خیلی قشنگ بود.

10:42 AM | (نظر بدهید.)
سلام
از بابا پرسیدم چه جوری بعضی حیوونا رو خشک میکنن؟ بابا پرسید کجا حیوون خشک شده دیدی؟ منم گفتم که عسل یه روز رفته بود یه جایی که پر از حیوونای خشک شده بود.
بابا گفت یه موزه ای هست به نام دارآباد که حیوونا رو تاکسی درمی میکنن. منم که منتظر سوژه جدید هستم با سئوالای بی انتهای خودم حسابی بابا و مامان رو کلافه کردم
چه جوری تاکسی درمی میکنن؟ منم میخوام اینکارو بکنم. شکارشون میکنن؟ پوستشون رو میکنن؟ دیگه زنده نیستند؟ با چشماشون ما رو میبینن؟ میتونن ما رو بگیرن؟ اونجا فیل هم داره؟ اگه فیل و زرافه نداره بریم باغ وحش براشون بگیریم و ببریم تا خشکشون کنن . به منم یاد میدن که این کار رو بکنم و ...
تا اینکه قول دادند منو ببرن موزه دارآباد و اگه شد بهم نشون بدن که چه جوری حیوونا تاکسی درمی میشن. اینجوری بود که پنج شنبه ۱۸ دی رفتیم دارآباد. فوقالعاده قشنگ بود. من علاقه به عکس برداریم گل کرد و از تک تک حیوونای بیچاره آویزون عکس گرفتم.



10:38 AM | (نظر بدهید.)
سلام سلام سلام من خوبم پس حتما شما هم خوبيد. حالا كه مطمئن شدم خوشحال تر شدم. يه چيزي ميخوام در گوشتون بگم نه نميگم ولش كن. بابا بزرگي دلش درد گرفته بود و تو ماه گذشته مشغول آزمايش و دكتر و ... بود. ديگه نتيجه روشن شده يكي از رگهاي اصلي توي دلش گشاد شده و بايد عمل كنه. ما شب يلدا رفتيم پيششون تا تنها نباشن . معمولا ما شبهاي يلدا مي ريم اونجا. عمو جون اينا هيچ سالي نمي اومدند چه برسه به امثال كه ديگه پارسا ووروجك هم اومده. جاتون خالي سعي كردم مراسم را كامل اجرا كنيم. آجيل انار هندونه باسلوق و.... هي خورديم و خورديم و بعد فال گرفتيم. من براشون سوره حمد مي خوندم و اونا نيت مي كردند و مجبورشون ميكردم نيتشون رو توي گوش منم بگن تا كتاب حافظ را براشون باز كنم و آخر هم مامان شعرش رو مي خوند. همه فال گرفتند ولي يادم رفت كتاب را براي خود مامان هم باز كنم.
راستي امروز قراره خاله سالومه و عسل براي تعطيلات بيان تهران خيلي خوشحالم. ولي مامان يه كمي نگرانه چون تازه داره ناخن خوردن از سرم ميفته و مامان فكر ميكنه عسل باعث اضطراب من ميشه. 

2:22 PM | نظرات 2
سلام به همه دوستایی که هر چند وقت یه بار به وب لاگ من سر میزنن
خیلی دلم تنگ شده بود ولی اینقدر سرگرم بداخلاقیام بودم که نمیتونستم بیام اینجا و یه چیزی بنویسم.
توی ماه گذشته با اینکه واکسن آنفولانزای فصلی زدم ولی باز تمام مدت سرما خورده بودم و حالا هم هنوز فین فین میکنم. ولی حداقل دیگه گوشم درد نمیکنه و به خاطر رفتن پیش استاد اخلاق یه کمی اخلاقم بهتر شده.
باور میکنید مامان اینقدر از یه دنده گیهای من خسته شده بود که اول خودش رفت پیش استاد اخلاق و بعد منو برد پیشش. چشمتون روز بد نبینه استاده خیلی جدی بود. اون فکر میکرد مامان زیادی لی لی به لالای من میزاره و باید برام سختگیر تر باشه. منکه خیلی خوشم نیومد. ولی مثل اینکه قضیه کاملا جدیه چون این چند روزه کمتر بهم میدون میدن که هر جور دلم میخواد بتازونم. بین خودمون باشه منم میخوام قدرت نمایی کنم و ثابت کنم که رئیس منم.
وسط همه این شلوغیا تو این ماه دوبار رفتم سیرک یه بار هم رفتیم سرزمین عجایب. بعضی از عکسامو براتون میزارم.
كارمند كوچك در اداره

هانا در سرزمين عجايب

هانا در حال كمك كردن به مامان!!!!!!

9:02 AM | (نظر بدهید.)
سلام گل گلیها
من دوباره همون هانای شاد و سرحال و سرخوش شدم. به بابا و مامان احترام میزارم. لجبازی نمیکنم. شبها تا صبح سر جای خودم میخوابم (دیگه نمیترسم). از وقتی میرسیم خونه بی بهانه بازی میکنم و میخندم و دوباره شوخ طبعیم گل کرده.
یکی از بهترین دوستای مهد که بعد از سارا و حنانه حسابی باهاش جور شده بودم و بهش عادت کرده بودم حدود دو ماه بود که به دلیل سرخک نمیومده بود مهد.
چند وقت پیش به مامان گفتم که دلم برای زینب تنگ شده میشه بریم خونشون. مامان هم از مدیر مهد خواهش کرد که تلفن مامان زینب را بگیره ولی جور نمیشد.
تا اینکه سه شنبه هفته پیش بعد از مهد وقتی توی ماشین بودیم با خوشحالی فریاد زدم راستی مامان زینب جان برگشته مهد.
تو مدتی که زینب نبود من به فاطمه نزدیک شده بودم .
مامان گفت چه عالی حالا با فاطمه سه تایی با هم عمو زنجیر باف بازی میکنید. اما من بهش گفتم زینب از من خواسته که با فاطمه دوست نباشم.
مامان گفت نه عزیزم آدم هر چی دوستای بیشتری داشته باشه خدا هم بیشتر دوسش داره. اما من دلم میخواد که زینب راضی باشه بقیه اش مهم نیست.
خاله ستاره خونه ماست و داره برای کارشناسی ارشد درس میخونه دیروز آخرین مهلت ثبت نامشون بود. شاید حضور خاله ستاره بعداز ظهرها در خوشحالي من بی تاثیر نباشه.
تازه مامان دوباره دکوراسیون اتاقم رو عوض کرد آخه چار شنبه هفته پیش بهش گفتم من این مدل اتاقم را دوست ندارم هموم مدل قبلی خوب بود اونم پنج شنبه که تعطیل بود اتاقم رو همون طوری چید که من میخواستم.
مامان تو هفته هاي گذشته درمورد ناخن خوردن من هر كاري از دستش بر ميومد كرده. از صحبت با من درمورد بديهاي ناخن خوردن گرفته تا زدن لاك تلخ به ناخنهام تحت عنوان يادآوري كننده، چسب زخم زدن به همه انگشتام به عنوان سپر بلا، صحبت با مدير مهد در مورد برخوردهاي توي كلاس، باز كردن چسبها و خريد تقويت كننده ناخن. درنهايت با مشورتهاي انجام شده قرار شد نسبت به ناخن خوردن من بي توجهي صورت بگيره و توي مهد هم حواسشون باشه از ايجاد اضطراب براي من جلوگيري بشه. آخه وقتي يه شاگرد جديد ميومد توي كلاس ما (معمولا شاگردايي رو ميفرستند كه سختتر به مهد عادت ميكنن و نياز به توجه ويژه و خاص مربي دارند)، من به دليل كم شدن توجه دچار بهم ريختگي ميشدم. اما حالا كه ديگه زينب جان اومده و نياز من به توجه خاص خاله مينا كمتر شده. از همه اين حرفها گذشته مامان پنجشنبه هفته پيش با استادش در مورد نگرانيهاي من صحبت كرد و فكر ميكنه دعاي استاد هم خالي از بركت نيست. مامان يه تز ديگه هم داره. اون فكر ميكنه هر وقت ماهواره نويز داره من تو خونه بي حوصله، كلافه ، بدخلق و عصباني هستم نشون به اون نشون كه اين هفته اصلا نويز نداشت و من كاملا سرحال بودم. خدا لعنت كنه بر دل سياه شيطون. حالا شما قضاوت كنيد كداميك از اين عوامل تاثير بيشتري در تغيير رويه من داشتن؟ همشون باهم ؟ هيچ كدام ؟ تصميم خودم؟ تحولات سني؟ خدا ميدونه!!!!!! اینم یه عکس از تیر ماه سال گذشته (۱۳۸۷) که با مامان و همکاراش رفته بودیم باشگاه الهیه

8:57 AM | نظرات 4
سلام بچه ها
امروز صبح تازه رسیده بودیم کنار مهد و هنوز توی ماشین بودیم که علی یکی از پسرهای کلاس در حال دویدن جلو تر از مامانش رسید کنار ماشین ما و وایستاد تا ما هم بیاییم بیرن. علی قبلا تو کلاس ما بود ولی حالا رفته پیش دبستانی. مامان مثل همیشه منو بغل کرد اومدیم بیرون و به علی سلام کرد ولی من تحویل نگرفتم. علی وايستاد تا مامانش برسه و ما رفتیم داخل مهد که کسری و مامانش رو هم که تازه رسیده بودن دیدیم.
کسری که اونم هم قبلا تو کلاس ما بود و حالا رفته پیش دبستانی داشت بهانه گیری میکرد و نمیخواست بره داخل وقتی چشمش افتاد به من گفت مامان هانا اومد.
مامان کسری به مامان گفت این دختر شما خیلی خاطر خواه داره تو مهد.
کسری درحالی که داشت حسابی ابزار احساسات میکرد و هانا هانا میگفت علی و مامانش رسیدند.
مامان علي گفت راستي راستي هانا واقعيه ؟ من فكر ميكردم تخيل ذهن عليه. ببينم اين هانا رو كه اينقدر حرفش هست و اومد جلو تا منو زيارت كنه .
علی با افتخار داد زد کسری من با هانا رسیدم. کسری هم کم نیاورد و گفت منم با غزل رسیدم.
خلاصه قیافه مامان دیدنی بود چيزي نگفت ولي از قيافش معلوم بود چي فكر ميكنه. کفشای منو عوض کرد و خاله الناز اومد و من و گرفت و رفتيم داخل كلاس.
8:33 AM | نظرات 2
سلام گوگول مگولا
اولا باید بگم من دوباره سرما خوردم. سه شنبه که مامان اومد مهد دنبالم دوباره فین فین میکردم. خلاصه تعطیلات خوبی براش برنامه ریزی کردم. مراقبت از هانای خوش اخلاق موقع سرماخوردگی. آخه من وقتی مریض میشم خیلی اخلاقم عوض میشه اول از همه شبها نمیخوابم و گریه میکنم و دوم اینکه هنوز بلد نیستم دماغم رو تمیز کنم و بیچاره مامان باید با یک عملیات چریکی به قول خودش جوجوهای ناقلای دماغم را از منطقه اخراج کنه . حالا این میون سخت ترین مرحله راضی کردن من و جلب همراهی منه. این چند روز حسابی ماجرا داشتیم.
راستی جمعه ۲۴ مهر تولد مامان بود. مامان مهین و خاله ستاره شب جمعه خونمون بودن و جمعه هم رفتیم خونه مامی آخه عمو مهرداد و خاله نازی و از همه مهم تر پارسای عزیزم هم اونجا بودن. به دلیل سرماخوردگی مامان خیلی راضی نبود که بریم. ولی آنقدر اصرار کردم و قول دادم که نزدیک پارسا نرم که بالاخره راضی شد. بهش گفتم آخه من پارسا رو از همه بیشتر دوست دارم . مامان پرسید چطوره که پارسا رو از همه بیشتر دوست داری؟ مگه پارتی داره؟
من سر قولم بودم و اصلا نزدیک پارسا نشدم.

ولی اون دست از سرم بر نمیداشت و هی با روروئکش میومد دنبالم و هر چی رو که دستم بود میخواست. مثل من رگ خواب بزرگتر ها رو بلده و زود میزنه زیر گریه ولی خوب منو که نمیتونه گول بزنه آخه خودم استاد گریه کردن و زورگویی هستم و هیچ کدوم از وسایلم رو بهش ندادم البته به جز میمون کوچولی رو که به مناسبت روز کودک براش خریده بودم. که خیلی هم ازش خوشش نیومد مگر از کاغذش اونم برای خوردن. یادم افتاد که منم کوچیک بودم کاغذ خوردن رو خیلی دوست داشتم . و بازم فیلم یاد هندوستان کرد و هوس کردم که دوباره کوچیک بشم.
8:01 AM | (نظر بدهید.)
بزارين براتون از شاهكارم بگم. جمعه صبح وقتي مامان سرگرم آماده كردن صبحونه بود من توي اتاقش داشتم بي سر صدا دستمال كاغذي ها رو پر پر می كردم و ميريختم روي سرم و به قول خودم جشن راه انداخته بودم.
مامان كه از سكوت من تعجب كرده بود صدام كرد و پرسيد: هانا داري چي كار ميكني ؟ منم صادقانه جواب دادم دارم عروسي بازي ميكنم. مامان اومد و با ديدن اتاقش كه پر از خورده هاي دستمال كاغذي توي زمين و هوا بود حسابي جا خورد. فكر كنم هنوز تحت تاثير روز كودك بود چون با مهربوني گفت اين چه جور عروسيه ديگه . بعد ياد لباس عروسيش افتاد كه تو اسباب كشي اومده بود دم دست و ميدونست جاش كجاست. طبق قولي كه قبلا به من داده بود لباسشو آورد پايين تا بهم نشون بده. منم كه كوتاه نيومدم گفتم ميخوام تنم كنم . هر چي مامان گفت كه اندازت نميشه من اصرار كردم و هي قول دادم فقط يه دقيقه . طبق معمول مامان بالاخره كوتاه اومد و لباسو تنم كرد. و شما نتيجه كار رو ميتونيد ملاحظه كنيد. فكر كنم خودش هم خيلي لذت برد چون رفت بابا رو كه از سر درد هنوز دراز كشيده بود بيدار كرد و بابا هم تقريبا سر دردش يادش رفت. راستی لباس عروس مامان رو هم مامی دوخته. دیدی بالاخره موفق شدم


عدم رضايت از آقاي داماد
من داماد واقعي مي خوام

8:27 AM | نظرات 1
سلام نازنازیا روزتان مبارک
داشتم فکر میکردم کاش همه روزای سال روز کودک بود . اولاْ که منو بردند یه اسباب بازی فروشی هر چی دلم میخواد بخرم. منم چون بچه خیلی منصفی هستم همیشه فقط یه اسباب بازی انتخاب میکنم نه بیشتر اگه وسط کار نظرم درمورد اسباب بازیه مورد نظرم عوض بشه انتخاب قبلی را پس میدم و جدید رو میخوام. خلاصه اون روز من هرچی ناز کردم مامان و بابا با حوصله نازم رو خریدند. مامان گفت امروز روز شماست و هر چی بگی ما گوش میکنیم. منم خواستم که منو برن سرزمین عجایب و با یک روز تاخیر رفتیم سرزمین عجایب. جاتون خالی بود خیلی خوش گذشت چند تا عکس براتون میزارم



3:15 PM | (نظر بدهید.)
سلام کوچولوهای زرنگ
ما از اول مهر توی مهد شروع کردیم نوشتن اعداد رو یاد بگیریم. گفته بودم که من توی کلاس گروه سنی چهار تا پنج ساله ها هستم . بنابراین یه کمی نوشتن برام سخته. دیروز بدو بدو کیف مهد را برداشتم و به مامان گفتم باید تکالیفم رو انجام بدم. بیا بهت یاد بدم چطوری عددها رو بنویسی. بعد یه دایره کشیدم و گفتم اینجوری مینوسین یک بعد دو و سه هم نوشتم عکسش هم مامان گرفت که براتون می زارم



3:52 PM | (نظر بدهید.)
سلام دوستای مهربون
بابا تازگیها دیگه نمیاد دنبال من و مامان تا باهم بریم خونه آخه کارش زیاد شده. بنابراین منو مامان باهم میاییم خونه فکر کنم مامان از رانندگی تو خیابون آزادی و انتقلاب حسابی خسته و کلافه میشه.
بابا بعد از ظهر ها هم دیر تر میاد خونه و گاهی اوقات من خوابیدم دیگه. آخه من ساعت هفت شام میخورم و ساعت هشت میخوابم. ولی بابا بهم قول داده وقتی اومد خونه منو ببوسه و بیدار کنه . منم دلم به همین خوشه.
حالا که هوا کمی سرد تر شده وقتی با مامان می رسیم خونه دیگه منو نمیبره پارک آخه میترسه سرما بخورم. راستش هنوز خوب خوب هم نشدم. برای همین بعداز ظهر ها حوصلم سر میره و بیشتر کارتون میبینم. این روزا مجذوب کارتون پری دریایی هستم . به مامان گفتم دلم میخواد یه پری دریایی بشم . تازه بهش لطف کردم و گفتم آرزو میکنم تو و بابا هم پری دریایی بشین تا باهم باشیم. مامان میگه دوست نداره پری دریایی بشه و ترجیح میده آدم باشه بنابراین فعلا نمیشه یه ماهی بشم.
من از مامان پرسیدم که ناف برای چیه ؟ مامان به من گفت وقتی من توی دلش بودم با بند ناف به هم وصل بودیم و از اون به من غذا میرسیده و هنوز هم با یه طناب نامرئی محبت به هم وصل هستیم و همیشه هم وصل خواهیم بود.
تازه گیها که عصرها یه کم بیکار شدم فکرهای عجیب و غریب میکنم همش نگرانم که مامانم بمیره . یا نگرانم بند نامرئی بین ما پاره بشه. یه کمی ترسو شدم از تاریکی و تنهایی میترسم. مامان نمیدونه دارم بازی درمیارم یا واقعاْ میترسم چون خیلی وقتها هم اصلا یادم نیست که میترسم. خلاصه موضوع برای مامان یه کم پیچیده شده. اغلب شبها نیمه شب یا نزدیک صبح بیدار میشم و میخوام که برم تخت مامان و بابا بخوابم. مامان فکر میکنه شاید مدل قرار گرفتن تختم مناسب نباشه آخه هفته پیش دکور اتاقم را عوض کرد.
تازه ناخنم را هم دوباره میکنم که از نظر مامان خیلی بده. اینبار هر راهکاری هم پیش گرفته فایده نداشته که نداشته. گاهی اوقات میگه انگشتاتو تلخ میکنم ولی مثل اینکه دلش نمیاد . یا از جیغ و داد و هوار من میترسه. فکر کنم به نفعمه ترسهاشو رها کنه و کاریکه دسته انجام بده.
فردا به مناسبت روز جهانی کودک که پنجشنبه است قراره توی مهد کودک از ما عکس بگیرند. هفته دیگه دوشنبه هم از طرف مهد ما رو میبرن تئاتر. اسم نمایشش هست حاکم شکمو.
توی مهد کودک همه از خوش سلیقگی و حوصله زیاد مامی در دوختن لباسای جور واجور و قشنگ برای من تعریف میکنن . شاید به دلیل لباسامه که همه منو میشناسن . امروز یه لباس راه راه قرمز خوشکل پوشیده بودم که خاله مینا اومد و به مامانم گفت واقعا به ذوق و اشتیاق مادر بزرگ هانا تبریک میگم.
7:39 AM | (نظر بدهید.)
|
|
(1) آبان1388
(1) آذر 1388
(6) دي 1388
(2) بهمن 1388
(3) اسفند 1388
(0) فروردين 1389
(0) ارديبهشت 1389
(0) خرداد 1389
(0) شهريور 1389
(35)
هانا علاقبند
دست نوشته هاي يك جادوگر
آريناي عزيز
هانا دختر مامان مهين
هانا دختري از كهكشان ديگر
هانا فرشته ما
هاناي مامان بهار
پرنيان گل
وندا و هانا جون
غزل جون دختر مامان الهام
آراد عزيز
بازديد هاي امروز : 7
بازديد هاي ديروز : 33
بازديد هاي این ماه : 370
كل مطالب : 43
كل بازديد ها : 18447
ايجاد صفحه : 0.46875
ثانیه

|
|